وب بلاگ شخصی علیرضا جلایق

علیرضا جلایق

وب بلاگ شخصی علیرضا جلایق

سفری که خدا به ما رحمت داد

جمعه, ۲۱ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۱۵ ب.ظ

این مطلب یکی از خاطرات بنده از سفر به تهران است، آنقدر برایم شیرین بود که تصمیم گرفتم، آن را بنویسم تا هیچ وقت فراموش نشود.

 بخش اول: قطار یزد-تهران

بابت کارهای کسری خدمت مقدس سربازی نیاز شد که برای بار دوم به تهران سفر کنم، در این سفر برادر کوچکترم آقا مجید نیز همراه من می آمد. بلیط قطار تهیه کردیم و ساعت 10:30 وارد قطار شدیم تا به سمت تهران برویم. در کوپه ما چهار نفر دیگر هم بودند که هیچکدام را نمی شناختم. بنده خیلی دوست داشتم که با آنها صحبت کنم ولی چیز مشترکی نیافتم که سر بحث باز کنم. بلاخره با کناری ام کمی صحبت کردم، شغلش را پرسیدم و در مورد کار خودم کمی با او گفتگو کردم. آدم با شخصیتی بود، کمی هم تیپش به پولدارها می خورد، در ضمن صحبت ها متوجه شدم که در دانشگاه تدریس می کند و در رشته حقوق تحصیل کرده، 

بخش دوم: تهران

فردا صبح ساعت 7:30 به تهران رسیدم، صبحانه را خوردیم و در حال ورود به مترو بودیم که با آن فرد دوباره روبرو شدیم، ایستاده بود تا کفش هایش را واکس بزند. ما برایش دست تکان دادیم، همین طور او برای ما دست تکان داد و با لبخند از کنار او عبور کردیم. شاید شما هم این حرف من را قبول داشته باشید که "وقتی کسی به تهران سفر می کند، اکثر قریب به اتفاق آدم ها را برای اولین و آخرین بار ملاقات می کند". برایم جالب بود که دوباره آن آقا را دیدم.

آن روز در تهران سه جای متفاوت رفتیم، اول بابت کار سربازی رفتیم نزدیک های ایستگاه مترو سرسبز، سپس رفتیم حرم عبدالعظیم و چند ساعتی زیارت کردیم و در آخر سری به میدان آزادی زدیم و با برج آزادی چند تا عکس انداختیم.

بخش سوم: برگشت، قطار تهران-یزد

برای برگشت ساعت 9:30 بلیط داشتیم، وقتی که وارد کوپه شدیم با یک اتفاق بسیار نادر روبرو شدیم. ما دوباره با آن آقا هم کوپه ای شده بودیم. خیلی از این اتفاق شکه شدیم، چند درصد احتمال دارد که دو نفر که هیچ قراری قبلی با هم نداشتند، دوباره با هم همسفر و هم کوپه ای شوند، اگر حسابش را بکنیم، احتمالش نزدیک به صفر است.

چون که ما قبلا هم را دیده بودیم، از دیدن یکدیگر خوشحال شدیم و در مورد این اتفاق با دیگر همسفران صحبت کردیم. خوب دیگه سر صحبت باز شد و یخ مجلس شکست، بد جوری هم شکست، آن شب از ساعت 9:20 تا 1 بامداد یک سر صحبت کردیم. همه کوپه در گرم کردن مجلس دخیل بودند و در مورد موضوع های مختلفی صحبت شد. یکی از هم سفران تهرانی بود که برای بار دومش بود که قطار سوار میشد، حدودا 36 ساله و بچه نارمک تهران بود، یک نفر دیگر از هم کوپه ای ها یزدی بود، خیلی کم حرف می زد، می گفت "دوستدارم که شنونده باشم"، ولی وقتی دید که ما اینقدر با هم صحبت می کنیم، او هم وارد بحث شد.

در بین بحث ها من گفتم که عادت دارم همیشه نام دوستان جدیدم را بپرسم، همه نامشان را گفتند، من هم خودم را معرفی کردم و همچنین برادرم را معرفی کردم و گفتم که معلم آینده است. وقتی آن دانشگاهی (همان که در سفر قبلی با هم بودیم) متوجه شد که ما خانواده فرهنگی هستیم بیشتر از ما خوشش آمد و سریع از کیفش یک کتاب کوچک بیرون آورد. کتاب داستانی بود که خودش نوشته بود، یک داستان در مورد اهمیت مقام معلم برایمان خواند، خیلی زیبا بود، در ادامه اشاره کرد که پدرش نیز معلم هست و بسیار شغلش را دوست دارد.

در ضمن صحبت هایش، بجز این داستان چند داستان دیگر از آن کتاب، زندگی و کارش را  برایمان تعریف کرد که بسیار زیبا و آموزنده بود، ان شاالله در مطالب بعدی آن داستان ها را به صورت مفصل بیان می کنم، ولی عناوین آنها را می آورم تا فراموش نکنم:

داستان هاچ زنبور عسل

دستان شلاق خوردن پسرک به خاطر غرور یک مامور انتظامی

داستان تجاوز یک شبه آدمیزاد به دختر 9 ساله

داستان رفتن به هیئت و زود قضاوت کردن

داستان کودک بیمار و مادرش که صبر عجیبی داشت

داستان مراسم خواستگاری خودش

داستان توصیف متفاوت سه شخص از گوسفندان یک روستا

سه داستان از قطار: هم کوپه ای شدن با یک شخص با غیرت، هم کوپه ای شدن با 5 خانم، که از ایشان خوششان آمده و داستان بازکردن تخت خوابهای قطار

داستان مرد عربی که او کاری برایش انجام داده ولی پولش را نداده و فرار کرده

آن فرد دستی هم به قلم داشت و کتاب هایی نوشته بود، در ضمن گروه تلگرامی اش را نیز به ما معرفی کرد که در آن داستان می نوشت و به گفته خودش اغلب داستان های نقل شده در آن، واقعی هستند و اتفاق افتاده است،

بیشتر این داستان ها در گروه تلگرام داستان:محمدرضارحمت وجود دارد.

بخش چهارم: یزد

قرار شده که در یزد نیز دوباره با هم ملاقات داشته باشیم و چندتا از کتابهایش را نیز به ما هدیه دهد. 

خاطرات این دیدار را بعدا اضافه می کنم.

 

آن فرد متشخص، متین و دوست داشتنی، آقای دکتر محمد رضا رحمت بودند

بله در این اتفاق نادر خدا به ما رحمت داد

در ضمن نام آن دوست تهرانی هم مهران محمدیان بود، ولی نام آن یزدی را فراموش کردم.

 

 

  • علی رضا جلایق

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی